|
کاش میشد سرنوشت از سر نوشت
|
شبی بود...سرد...تاریک...نور ماه خود نمایی نمیکرد
همه ی چراغ ها برای او خاموش بود...چراغ امیدش هم سوییی نداشت...
همه ی لحظاتش را...با تنهاییی سر میکرد...
ناگهان...
روزنه ی امید باز شد...نوری تابید...دست گرمی امد...دستان سردش را نوازش کرد...
نگاهی شفاف...عشقی رویایی...و به خیال دخترک وفا و عشقی ابدی...
لحظه های سیاهش...رنگ گرفتند...خنده به خانه ی لبانش باز گشته بود...تنها نبود...
کابوس تنهایی...شب ها بود که به سراغش نیامده بود...من او ما شده بود...
گل عشق سبز شده بود در باغچه ی کوچک دلش...دخترک شاد بود....اما..
میترسید...میترسید که دوباره تنهایی بیاید و جای خوشی هارا بگیرد....
دعا میکرد...هر شب...برای با او ماندن....دوستش داشت...
ولی...
سایه ای امد...جلوی روشنایی را با سیاهیش گرفت...
چشمانش را باز کرد...همه جارا گشت...او نبود...
رفته بود...دستانش در دستان دیگری بود...
دخترک باورش نمیشد...باز هم تنها شده بود....
امید...رفته بود...در خانه ی عشق را زد...دری باز نشد...
حال....
دخترک دوباره تنها است...زندگی میکند...با هدف مرگ...
دخترک...هر شب خواب میبیند که صدایش میکند...اشک میریزد...ولی او دست در دستان دیگری .... میرود...
با اشک بیدار میشود...
(دخترک هر شب قبل از خواب ارزو میکرد که او باز گردد....ولی....کابوسی میدید از انتظاری ابدی)
p.s:تا الان اگه تو این وبلاگ مینوشتم...از خودم نبود مطالبش...از این به بعد کل مطالب این وبلاگو خودم مینویسم برای عشقم...!
به آسمون نگاه كن، براي ما مي باره
براي ما كه امشب جدا شديم دوباره
توی خونه اي كه نيستي چه سخته بی تو بودن
زمونه ي لعنتي تو رو گرفته از من
سفر بخير عزيزم خدا پشت و پناهت
بدون يكي نشسته هميشه چشم به راهت
نگو جدايي ما بازي سرنوشته
نگو كه قصمونو خود خدا نوشته
اون همه خاطراتو چطور فراموش كنم ؟
تو رفتي و نديدي اون كه شكسته منم
سفر بخير عزيزم خدا پشت و پناهت
بدون يكي نشسته هميشه چشم به راهت
به من نگو كه گريه تلخه شگون نداره
نگو بزار آسمون به جاي ما بباره
اون كه شكسته منم سرت سلامت عزيز
به ياد عشقمون باش تو فصل زرد پاييز 
در کلاس ادبيات معلم گفت: فعل رفت را صرف کن
رفتم ..رفتي.. رفت ساکت ميشوم ميخندم ولي خنده ام تلخ ميشود استاد داد ميزند خوب بعد ادامه بده و من ميگويم: رفت... رفت... رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت شاديم بمرد شور از دلم ببرد
رفت ..رفت ..رفت و من ميخندم و ميگويم..
خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است کارم از گريه گذشته است به آن ميخندم

مرسی از همه ی کسایی که اومدن تو تولدم و برام کامنت گذاشتن و کادو هایی که دادن وقت تولد همتون جبران میکنم

نمیدونم واسه عنوانش چی بذارم واسه همین هم بی عنوان مینویسم:
بي توجه به کوپه ي نامه هاي برگشتي گوشه اتاق،
قلم و کاغذ را برداشت و دوباره شروع به نوشتن کرد :
سلام
اين هفت هزار وسيصد و چهل و ششمين نامه اي است که برايتان مي نويسم .
البته اگر چند هزارتائي که مچاله کرده ام و دور انداخته ام را حساب نکنيم !
اميدوارم اينبار ديگر پاسخ مرا بدهيد .اينهمه نامه بي جواب مرا آزار مي دهد .
خيلي وقتتان را نمي گيرم .
راستش من حرفهاي قلمبه سلمبه و طولاني بلد نيستم،
همه ي حرف هايم يک جمله است.
همان يک جمله اي که در نامه هاي گذشته نوشته ام
و همان يک جمله اي که متنظر پاسخ شما در مورد آنم ...
مي خواهم بدانيد من شما را دوست دارم...
همين .

اداره ي پست براي هفت هزار وسيصد و چهل و ششمين بار
مُهر ( آدرس گيرنده نا صحيح است ) را روي پاکت زده بود .
انگار قبرستان آدرس پستي نداشت !!!

خوووووووووووووب اینم از این
من دیگه باید برم
همتون شاد باشید
فعلا
بای



هرکی یه قلب از طرف من از این بالا برداره![]()
ســــــــــــــــلام







"به نام تنهاترين معبود تنهايي"
اول از همه:خیلی خوشحالم که اتفاقی نیفتاد
![]()
اکنون که فاصله ها با تمام قدرتشان من و تو را از هم جدا کردند
چگونه حرفها اداي حق کنند؟
چگونه قلبها باور کنند تنها نيستند؟
چگونه ثانيه ها هدفمند بودنشان را باور کنند؟
چگونه قلبم باور کند آن دورها کسي دوستش دارد ؟
يا براي او مي تپد؟
چگونه اميد دوباره بر روي وجود بي کسم خيمه بزند ؟
در حالي که لحظه هايم تمام از نا اميدي ميسرايد؟
چگونه باور کنم؟

باران نميشوم که نگويي با چه منّتي خود را بر شيشه مي کوبم تا پنجره را باز کنم و نيم
نگاهي بياندازم... ابر ميشوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و ماه را
در آسمان نگاه کني. چند روزي است كه تنها به تومي انديشم ازخودم غافلم امابه تومي
انديشم شب كه مهتاب درايينه من مي رقصد مي نشينم به تماشا به تو مي انديشم...
چيستي؟خواب وخيالي؟سفري؟خاطره اي؟ كه دراين خلوت شبها به تومي انديشم ...
![]()

مــانــده نــگـاهـم بــه د ل پـنـجـره *تــر شــده از هـجرت تـو خـاطـره *کوچه پر از حسرت
ديوانه گـيست*خــانــه تـهـي از نـفـس زنـدگـيست* بـي تـو دلـم نـيمه شـبي سوي دشت*
پـر زد و آواره شـد و بــر نگـشت *لـــذت بــيـداري يــلـدا تـــويـي*تــازه تــريـن رکــن
تــمـنـا تــويـي *چــشــم تــو آغــاز پـــريــشـانـي ام*هــجــرت تـــو عــلــت ويــرانـي ام

تو به من خنديدي و نمي دانستي![]()
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه![]()
سيب را دزديدم![]()
باغبان از پي من تند دويد![]()
سيب را در دست تو ديد![]()
غضب الوده كرد نگاه![]()
و تو رفتي و هنوز![]()
سالهاست كه در گوش من ارام ارام![]()
خش خش گام تو تكرار كنان![]()
مي دهد ازارم![]()
و من انديشه كنان![]()
غرق اين پندارم![]()
كه چرا![]()
خانه ي كوچك ما![]()
سيب نداشت![]()

فعلا
بای